معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

621

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

هديه با مكتوب منضمّ به يهودا و ابن يامين سپرد ، تا به نظر عزيز رسانند . اولاد اسرائيل ثمرهء شجرهء خليل را وداع كرده ، روى بمصر نهادند ، و بعد از قطع بيابان و راه بىپايان به يك فرسنگى مصر در آن منزل كه به اشارت يوسف بنا كرده بودند نزول نمودند و ذكر آن منزل و شرح كيفيّت آن موضع پيش ازين مرقوم رقم كلك بيان گشته ، حاجبى كه بر آن منزل موكّل بود نامه نوشته بفرستاد كه آن ده مرد كنعانى بازآمدند و جوانى ديگر با ايشانست ، يوسف مكتوبى در جواب حاجب نوشته ارسال فرمود ، مضمون آنكه بتعظيم و تكريم ايشان قيام نموده ، و خدمتكارى كما ينبغى بتقديم رسانيد ، و بدرقه همراه ايشان كرده ، به زودى به بارگاه سلطنت پناهى بفرست . آنگاه يوسف بفرمود : تا سر او كوشك و منظر بياراستند و اطراف و جوانب را آئين بستند و امرا و وزرا و حجّاب و سرهنگان و سروران مملكت را بخواندند ، و هر يك را بجاى خود بنشاندند و خود نيز لباس ملوكانه در پوشيد و تاج پادشاهى بر سر نهاد و بر تخت سلطنت استناد فرمود ، و چون برادران اجازت يافته ارتحال نمودند ، و بدر مصر رسيدند بنا بر وصيّت پدر ، متفرق گشته ، هر دو نفر از دروازهء درآمده به مهمان‌سراى شمعون فرود آمدند و او بعد از تمهيد خوان ضيافت ، لطائف كرامات و شرائف عواطف عزيز مصر را تقرير كردن گرفت و آن شب را بايراد بعضى ازين حكايات به پايان رسانيدند . و در احسن القصص قشيرى آورده است كه چون فرزندان يعقوب به دروازهء مصر رسيدند ، هر دو برادر از دروازهء درآمدند و ابن يامين تنها بر دروازهء مانده كه آن را باب الشّام مىگفتند ، و راه منزل نمىدانست و زبان وى را نيز در آن مملكت كسى نمىدانست ، سراسيمه و حيران ايستاده بود ، و غم و اندوه بر دلش مستولى گشته ، ناگاه جبرئيل بر يوسف فرود آمد و گفت يا يوسف برخيز و خلعتهاى پادشاهانه از بر بيرون كن و لباس غريبان در بر كن ، و بر ناقهء سوار گشته عزيمت باب الشّام كن ، كه